خرید بک لینک

درباره سایت

اولین پیشنهاد

آخرین مطالب

امکانات وب

برای همه ی ما دوران کودکی بسیار شیرین و خاطره انگیزیه. منم از این قاعده مستثنا نیستم و خیلی خاطرات جالب از اون زمان دارم. حدودا 17 سال پیش زمانی که مهدکودک بودم،متوجه شدم که دختر ها بهترینن و باید باهاشون ارتباط برقرار کنم. پس تصمیم گرفتم که به صدف که اتفاقا خیلی به نظرزیبا و دلربا میومد نزدیک بشم و بهش پیشنهاد دوستی بدم.رفتم نزدیکش و گفتم: «میای باهم دوست شیم؟» و اونم در کمال تعجب سریع قبول کرد. بهترین حس دنیا رو داشتم و اون روز بهم خیلی خوش گذشت. من ماشین اسباب بازیم رو به صدف دادم تا باهاش بازی کنه، یه ماشین کوچیک زرد رنگ که خاله ام برام خریده بود.

اون روز به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه فرداش سعید پسر پر ادعایی که خیلی ازش بدم میومد با یه ماشین کنترلی خوش رنگ،از همونا که آرزوشو داشتم، اومد تو اتاق بازی. برگشتم تا واکنش صدف رو ببینم که یهو صدف ماشینم رو که دستش بود زمین انداخت و رفت سمت سعید. اون روز کلی با اون ماشین کنترلی بازی کرد و البته از اون روز به بعد خیلی هم با هم صمیمی شدن.

برچسب: نویسنده: آراد قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 3:59

صفحه بندی